![]() |
![]() |
|
| تابوت روان پریشی هایم |
|
مادر امروز مرد. شاید هم دیروز....!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:40 توسط شادی شیرازی |
|
|
در این سلف انتزاعی ترین لحظاتم را این گونه می بینم ...
نشسته ام در انتهای موحش این افق پاره پاره شده ی صندلی ها و چه انجماد فسرده ای خود نمایی می کند سردی فلز به ماوای خاطره هایم می کوبد. همه ی این نورهای موهومی این مهتابی های شوم آهنگ، زده زیره دلم، آن قدر که زیر پاهایم تیغ ها میدوند. نمی دانم چرا صندلی ها توی صف از هم جلو می زنند. سکون، این جا برائت می خواهد و این سلف لعنتی برایم یعنی تنهایی یعنی زمستان یعنی ابدیتِ انزجار و هنوز نمی دانم پشت این محدودیت، پشت این دیوار ساختگی چه کسی می آید چه کسی می خندد و چه کسی به موازنه می گذارد هر دو سوی دیوار را. می ترسم، می ترسم از رنگ قهوه ای این صندلی ها که با حسرت تمام نوستالژی درخت بودنشان را زمزمه می کنند و می ترسم از بسامد مرگ بار صدای این پسرها که پشت دیوار، زندگی را می درند و می خندند و من از فرط وحشتِ تلخی و گسی هوسی که در خنده شان غو غا می کند پایه های رنجور صندلی ها را با هم موازی می کنم. تنها امید لحظه های من تسبیح انداختن این ثانیه های کذایی ست و آیا این به سخره گرفتن بودهایی نیست که از پس نبودها می دوند. تعدد و تکثر این جا بیداد می کند؟! این جا تعدد مهتابی هایی که با آن درخشندگی دلخوش کنندشان که نور را ضجه می زنند، به زوال می روند ،تعدد صندلی ها، میزها، لیوان ها، قاشق ها و چنگال ها و من تنها وسیله ای هستم که این این صندلی ها از من دوپا بیشتر دارند و این یعنی کمبود، کمبود لحظه هایی که نیامده، باید به فراموشی سپردشان. این جا لباس سیاه من خودنمایی می کند و آیا می شود من خدایشان باشم؟ خدایی که حتی آهنگ تغییر وجودیش منفی ست و هر لحظه سقوط برایش حتمی تر از نمودار بخت برگشته است. حتی این جای دنیا هیچ کدام از قدر مطلق ها و توان زوج ها به دادش نمی رسند. این جا سیاه چالی ست که از سردی بی روح کاشی ها هم جذر می گیرند. می شود و بود و این کاشی ها و صندلی ها را باد زد که خسنگی شان را ندید می شود خدا بود و نخواست، می شود خدا بود و بندگی کرد، حتی می شود با این انجماد دوست شد و هر چیز را بابی نهایت قیاس کرد. به قیمت له شدن و خرد شدن همه این درخت هایی که در روح این صندلی ها تبلور کرده اند. تنها جریان سیال زنده ی این کارمای بی رمق و بدون پیچ و خم، صدای اصطکاک قاشق و چنگال هایی ست که گاهی کسی برای مبارزه به دست می گیرد و من نمی دانم که بخندم یا بگریم؟! زیر این میزها تنها پاهای من است که این کشف آلوده را حس می کند. چه دنیای غریبی که حتی تکثر هم ناچیز فرض می شود و یکدستی و یکرنگی، سربازان اجباری یک صفحه ی شطرنج اند که به آسانی یکدست وا می دهند، به همه چیز نفرت آلود یک هوس. سرنوشت من تلافی می کند شوری این نمک دان های بی نمک را که گویی آماده اند برای گستاخی به یک عظمت تو خالی. تو آیا باور می کنی فرمانروایی مرا؟! میان ترتیب این خطوط که گاهی شک می کنی به این که مرا می بینند و یا نوشته هایم را برای هم خبر چینی می کنند. باورت می شود که هنوز یاد نگرفته ام انتهای جمله هایم نقطه بگذارم...!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:26 توسط شادی شیرازی |
|
|
Freedom wellcom to all
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:48 توسط شادی شیرازی |
|
|
وهنوز بوی گندم خوب است.وهنوز دلم می خواهد نوشته هایم را پاره کنم.شکلات در دستهایم اب شده.من مرده ام اما راه میروم.دراوج فریاد زدن مردم .رنگ سنگفرش شهرمان سیاه شده است .اسمان سرفه اش گرفته و چشمهایش میسوزد .درختها یکی در میان افتاده اند و انهایی که نیفتاده اند نمی خواهند که بیفتند ولی خواهند افتاد. و هنوز لباسهایم کثیف است.وهنوز sin زوایای عمودی ذهنم 1 است و هیچ گاه مجال بیشتر شدن نیست! این مشتها این فریادها این کاغذها واین قلمها به درد خاله بازی ها وخانه سازی ها می خورند.و من هنوز راه میروم و من هنوز با چشمهای بسته و پاهای خسته راه می روم .طعم اشکهایم از قهوه ای ترین قهوه های دنیا تلخ تر است.من در اوج راه رفتن می میرم و در اوج مردن نیز راه میروم و در اوج هر دوی اینها نمی رسم نه به راه نه به قطارلعنتی مرگ. و همچنان مشتهای من بسته است ودرونش هیچ چیز نیست و حتی هیچ چیز نیست! من راه میروم ومی میرم وهنوز یاد نگرفته ام که پشت چراغ قرمزها باید ایستاد!و هنوز خطهای ممتد جاده نگاهم را تسکین می دهدو از خطهای تکه تکه و هر جایی که بشود دور زد و یا غیر مجاز سبقت گرفت بیزارم.کاش کسی اشکهایم را پاک نمی کرد و کسی کفشهایم را نمی پوشید تا بتوانم راه بروم وبمیرم.باید تاب خورد وتاب خورد تا اگر بزور پرتابت کردند هول نکنی بلندشوی زانوهایت را بتکانی قلمت را بتراشی و هی تاب بخوری و...وقتی راه رفتم تا بتوانم در عین پیاده روی بمیرم احساس سنگینی کردم کوله بارم را بر زمین گذاشتم نشد که نشد .قلم را انداختم شکست و من شکستنش را دیدم تو هم دیدی و چه بی رحمانه از رویش رد شدی و من باز مردم مشتهایم را باز کردم تا بردارمش یادم افتاد باید با مشتهای بسته بمیرم تمام امید های دورو برم به مشتهای من است به قلم من بود .خواستم دهانم را باز کنم با دندانهای خود بردارمش باران امد قلم را برد و برد و من با دهان باز مردم و درعین دویدن به دنبال قلم مردم...وهنوز نگاهم به دنبال قلم است و همه نگاهها به دنبال نگاهی که به خاطر قلم رفت مردندوهمه دلها به خاطر مشتهای بسته من که حتی نتوانست قلم را بردارد ازرده شدند واشکهایم گریستند و من هنوز لباسم کثیف است وsin زاویه قایمه همچنان 1 است و 1 است.وتنها حرکت یکنواخت من راه رفتن و مردن با سرعت ثابت است و شتاب زندگی یعنی صفریعنی یک واحد کمتر از گنجایش مشتهایم.باید قلمم را کفشهای پوسیده ام نوشته های نا نوشته ام نگاهم و مشتهایم را در اعماق فاحشه خانه کنار خانه مان دفن کنم شاید با دیدن این روسپیان همسایه خودشان خجالت بکشند و از رو بروند واب شوند وراه بروندو بمیرند.و هنوز کودکی برایم زبان درازی می کندو من در اوج زبان درازی کردن یک کودک میمیرم و من در اوج صدای خرد شدن قلمها وقطع شدن دستها و باز شدن مشتها می میرم و من در اوج زنجیرهای بسته به پاهایم می میرم و هنوز لباسهایم کثیف است و هنوز بوی مدفوع خوکهای دوروبرم از نوشته هایم می اید.کاش کفشهایم فریاد می کشیدند تا همه بفهمند من راه می روم و می میرم و مردم و مردم و هنوز راه میروم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:8 توسط شادی شیرازی |
|
|
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم اینها را به خودم می گویم تا زود ترازهرکس دیگری باور کنم که تنهایم بیشتر که میاندیشم به این ادمها به این کرمهای خاکی این کره خاکی که تنها تفاوتشان حرکت عمودیشان است از همه عمود منصفها و خط کشهای دنیا نیز بیزار میشوم شاید چون با منطق عمودی این کرمها بیشتر سازگار است7665 روزاز زندگی ام گذشت روزهایی که از شبهایش سیاه تر بود و شبهایی که انقدرتاریک بود که حتی مجال دیدن عقربه های ساعت را از من گرفته بودو من فقط با گوشهایم میدیدم که گذر وحشیانه زمان چه تلخ و بد مزه است داشتم از قصه لیلی و مجنون زندگی ام می گفتم قصه ای که لیلی اش خودم بودم و مجنونش هم خودم و تنها موجودی که این دو را جلوی چشمانم می اورد که به من بفهماند انقدرها هم تنها نیستم اینه بخت برگشته اتاقم است که با ترکهایش فریاد برمی اورد که خودت را داری چه حیف هیچ وقت قسمت نشد که اینه ای در برابرش بگذارم تا از او ابدیتی سازم تا بفهمد خیلی خوشبخت تر از من است و نفسش از جای گرم بلند می شود هر چه بیشتر با این ادمها راه رفتم میل و رغبتم به زندگی جنگلی بیشتر شدو بیشترشاید انجا خودم پژواک صدای خسته خودم را بشنوم ولی اینجا همه کورندو کرند می گویم تشنه ام برایم دست تکان میدهند مپرسم 2×2 تای مرا کدام تقدیر شوم بی جواب گذاشت راه تستی مشتق گرفتن را نشانم می دهندتا شاید بتوانم سر بی کس تر از خودم را کلاه بگذارم اینها هیچ نمی فهمند همین هایی که به قول صادق خوب میخورند خوب میپوشند و خوب جماع می کنند هیچ نمی فهمند همین هایی که سطح فکرشان از سطح اتاقشان کوتاه تراست همین هایی که تمام گنجایش مغزشان حجم جیبهایشان است و بس همین هایی که نیشتر زدند به قلب نیشتر خورده ام و انقدر زدند وزدند که فرصت نکرده اند فکر کنند برای چه زدندوزدندو... برای همین هم است که اصولا از کرمهای عمودی عشقهای عمودی فلسفه عمودی و ان بمبها و موشکهایی که خیلی عمودی بر سرمان فرو ریخت بیزارم ولی همچنان زنگوله منگوله دار قلبم خیلی عمودی وار کار می کند دلم چشمهایش را می مالد دلم خسته است وتنش لبریز از خواب و با خود می اندیشد کاش میشد خوابید و چنین خواب ندید..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 16:53 توسط شادی شیرازی |
|
|
شادي شيرازي دانشجوي روزنامه نگاري نه مدرك تحصيلي دارم كه از آن بنويسم نه سابقه كاري ولي به قول سهراب دلم دوستاني دارم بهتر از بهترها. روز اول كه وارد تحريريه دنياي اقتصاد شدم همه چيز و هيچ چيز نه آنقدر برايم قريب بود نه آنقدر آشنا. روز اول تصميم گرفتم كه وقتي آنجا رفتم و مشغول به كار شدم به قول دوسنت اگزوپري اداي آدم بزرگها را در بيارم آخر من آنجا از همه كوچكترم و همه اش مواظب بودم كه مثل آدم بزرگها حرف بزنم مثل آنها بخندم و مثل آنها كار كنم روزهاي بعد هم به همين منوال سپري شد ولي هر چه كه ميگذشت ديدم اينجا همه كودك دلهايشان صاف و ساده است و به مثابه كودكي ميماند كه تمام شوق زانوهايش پريدن از جوي آب است وبس تا جايي كه كم كم اختلاف سنم با بقيه يادم رفت و حالا هم گاهي فراموش ميكنم كه آقاي سيفي اعلا دبير سرويس من است(ميتوانيد به حساب فراموشكاري من بگذاريد و هم به حساب جو صميمي آنجا) داشتم ميگفتم چند روزي كه گذشت ديدم همه آنجا پز وبلاگ هايشان را ميدهند ما همكه نه مدرك تحصيلي داريم نه سابقه كاري كه پزش را بدهيم پس يك وبلاگ جديدالتاسيس داير كرديم ته لاافل پز آنرا بدهيم واز قافله وبلاگ نويسان دنياي اقتصاد عقب نمانيم حتما يك چيزي هست كه آقاي طاهري با آن شور و شوق هر كه را كه ميبيند زودتر از حال خودش از وبلاگش ميپرسد گفتم شايد تا چند روز ديگر اتفاقي بيافتد كه جلوي در وقتي انگشت زديم بايد وبلاگ به روز شدمان را هم نشان دهيم.آخر نميدانيد تب وبلاگ نويسي در روزنامه ما يك قدم از انفلانزاي مرغي نيز جلوتر است.خلاصه كه ما هم قدم در اين راه پر بركت نهاديم كه بگيم آره داداش ما هم هستيم و به ساختن يك وبلاگ همت گماشتيم . راستي به نظر من بايد اسم روزنامه مان را ميگذاشتم برو بچه هاي با صفا اقتصاد بعد هم اقتصادش را بجاي اينكه با صاد مينوشتن با سين مينوشتند كه اينجوري خيلي خشك ميشود و در روزنامه ما تنها چيزي كه خشك است كاغذها و روزنامه هاست!! آنوقت اگر با سين مينوشتند ياد سيب مي افتادي و مثل وقتهايي كه ميخواهي عكس يادگاري بگيري خنده ات ميگيرد و آنوقت بر عكس آن بايد پرونده هسته اي ايران را با ص مينوشتند چون به اين سادگي ها كه با س نوشتند نيست كه آدم ياد هسته بيافتد و بعد هم دلش هوس ميوه كند با ص كه سهل است با ث هم اگر بنويسند و رويش تشديد بگذارند انگار حالا حالا درست نمي شود. حالا برايتان از اهل دلان آنجا بگويم از آقاي سيفي اعلا بگويم كه آنقدر مهربان و دوست داشتني است و نگران من و احوال من كه من خود شرمنده ميشوم. خانم واعظ هم كه تنها چيزي كه هميشه برايم از او جالب بوده حس مسئوليت و نكته سنجي دقيق اوست و بعضي روز ها كه نمي آيد واقعا قدرش را ميدانيم . از آقاي طاهري هم ...عجله نكنيد برايتان ميگويم راستش صندلي ما طوري قرار گرفته كه من روبروي آقاي طاهري مي نشينم و هميشه يك تصوير نيمه يعني تا گردن ولي با لبخندي هميشگي از او دارم چون هميشه لب تاپش باز است و چنان متفكرانه به صفحه آن چشم ميدوزد كه من اين ور ميز از فضولي ميميرم. بگذزيم كه بعضي وقت ها هم براي پاسخگويي به اين ميل مقدس (منظورم همان فضولي است)بلند ميشوم و پس از كلي بين صندلي پيمايي ميروم ببينم آنور لپ تاب چه خبر است. تعجب نكنيد كه گفتم كه بين صندلي پيماي!!!!!در تحريريه ما آنقدر اين صندلي ها به هم چسبيده است كه اگر بخواهي از اينور به آنور بروي بايد گواهينامه پايه يك داشته باشي.اينجا همه چيز به هم نزديك است دلهايمان نيز مثل صندلي هايمان... سحر شقاقي كه هم عضو ديگر اين ميز است آنقدر با مزه ميخنده كه آدم از خنديدنش خنده اش ميگيره در ضمن مثل اين كه علاقه خاصي هم به رنگ سورمه اي داره(بهش هم خيلي مياد ). از آقاي طجوزي هم چي بگم اون موقع ها كه سر يه ميز نبوديم بيشتر ميديدمش همه جا هست و هيچ جا نيست ولي من حرف زدنش را خيلي دوست دارم هميشه وقتي ميخواد يه چيزي بگه اونقدر خوب مقدمه چيني ميكنه كه آدم منظورشومي گيره(بگذريم كه يه ماهه قراره واسه ما فيلم بياره هنوز نياورده) تازه نميگم هي در اين پنجره رو وا ميكنه تا مارو سرما نده ول نميكنه!!!بعد هميشه هم ميگه بزن دست قشنگه رو. از بقيه برو بچه هاي همسايه كه بيشتر شناختم بعدا براتون ميگم راستش من تازه اومدم و زياد با بچه ها آشنا نيستم (الان ميگيد خدا رحم كرده آشنا نيستي اين قدر نوشتي واي به حال اينكه آشنا بودي ) خلاصه اينجا همه اهل دلن. تهران- تحريريه روزنامه دنياي اقتصاد- اهالي سرزمين خبر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 14:6 توسط شادی شیرازی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سرود ملی ایران درزمان قاجار آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آبان 1386 تیر 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|