تبليغاتX
نیروانا - گزارشی محرمانه از سرزمین مشت
تابوت روان پریشی هایم

وهنوز بوی گندم خوب است.وهنوز دلم می خواهد نوشته هایم را پاره کنم.شکلات در دستهایم اب شده.من مرده ام اما راه میروم.دراوج فریاد زدن مردم .رنگ سنگفرش شهرمان سیاه شده است .اسمان سرفه اش گرفته و چشمهایش میسوزد .درختها یکی در میان افتاده اند و انهایی که نیفتاده اند نمی خواهند که بیفتند ولی خواهند افتاد. و هنوز لباسهایم کثیف است.وهنوز sin زوایای عمودی ذهنم 1 است و هیچ گاه مجال بیشتر شدن نیست! این مشتها این فریادها این کاغذها واین قلمها به درد خاله بازی ها وخانه سازی ها می خورند.و من هنوز راه میروم و من هنوز با چشمهای بسته و پاهای خسته راه می روم .طعم اشکهایم از قهوه ای ترین قهوه های دنیا تلخ تر است.من در اوج راه رفتن می میرم و در اوج مردن نیز راه میروم و در اوج هر دوی اینها نمی رسم نه به راه نه به قطارلعنتی مرگ. و همچنان مشتهای من بسته است ودرونش هیچ چیز نیست و حتی هیچ چیز نیست!  من راه میروم ومی میرم وهنوز یاد نگرفته ام که پشت چراغ قرمزها باید ایستاد!و هنوز خطهای ممتد جاده نگاهم را تسکین می دهدو از خطهای تکه تکه و هر جایی که بشود دور زد و یا غیر مجاز سبقت گرفت بیزارم.کاش کسی اشکهایم را پاک نمی کرد و کسی کفشهایم را نمی پوشید تا بتوانم راه بروم وبمیرم.باید تاب خورد وتاب خورد تا اگر بزور پرتابت کردند هول نکنی بلندشوی زانوهایت را بتکانی قلمت را بتراشی و هی تاب بخوری و...وقتی راه رفتم تا بتوانم در عین پیاده روی بمیرم احساس سنگینی کردم کوله بارم را بر زمین گذاشتم نشد که نشد .قلم را انداختم شکست و من شکستنش را دیدم تو هم دیدی و چه بی رحمانه از رویش رد شدی و من باز مردم مشتهایم را باز کردم تا بردارمش یادم افتاد باید با مشتهای بسته بمیرم تمام امید های دورو برم به مشتهای من است به قلم من بود .خواستم دهانم را باز کنم با دندانهای خود بردارمش  باران امد قلم را برد و برد و من با دهان باز مردم و درعین دویدن به دنبال قلم مردم...وهنوز نگاهم به دنبال قلم است و همه نگاهها به دنبال نگاهی که به خاطر قلم رفت مردندوهمه دلها به خاطر مشتهای بسته من که حتی نتوانست قلم را بردارد ازرده شدند واشکهایم گریستند و من هنوز لباسم کثیف است وsin زاویه قایمه همچنان 1 است و 1 است.وتنها حرکت یکنواخت من راه رفتن و مردن با سرعت ثابت است و شتاب زندگی یعنی صفریعنی یک واحد کمتر از گنجایش مشتهایم.باید قلمم را کفشهای پوسیده ام نوشته های نا نوشته ام نگاهم و مشتهایم را در اعماق فاحشه خانه کنار خانه مان دفن کنم شاید با دیدن این روسپیان همسایه خودشان خجالت بکشند و از رو بروند واب شوند وراه بروندو بمیرند.و هنوز کودکی برایم زبان درازی می کندو من در اوج زبان درازی کردن یک کودک میمیرم و من در اوج صدای خرد شدن قلمها وقطع شدن دستها و باز شدن مشتها می میرم و من در اوج  زنجیرهای بسته به پاهایم می میرم و هنوز لباسهایم کثیف است و هنوز بوی مدفوع خوکهای دوروبرم از نوشته هایم می اید.کاش کفشهایم فریاد می کشیدند تا همه بفهمند من راه می روم و می میرم و مردم و مردم و هنوز راه میروم...            

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:8  توسط شادی شیرازی |