![]() |
![]() |
|
| تابوت روان پریشی هایم |
|
در این سلف انتزاعی ترین لحظاتم را این گونه می بینم ...
نشسته ام در انتهای موحش این افق پاره پاره شده ی صندلی ها و چه انجماد فسرده ای خود نمایی می کند سردی فلز به ماوای خاطره هایم می کوبد. همه ی این نورهای موهومی این مهتابی های شوم آهنگ، زده زیره دلم، آن قدر که زیر پاهایم تیغ ها میدوند. نمی دانم چرا صندلی ها توی صف از هم جلو می زنند. سکون، این جا برائت می خواهد و این سلف لعنتی برایم یعنی تنهایی یعنی زمستان یعنی ابدیتِ انزجار و هنوز نمی دانم پشت این محدودیت، پشت این دیوار ساختگی چه کسی می آید چه کسی می خندد و چه کسی به موازنه می گذارد هر دو سوی دیوار را. می ترسم، می ترسم از رنگ قهوه ای این صندلی ها که با حسرت تمام نوستالژی درخت بودنشان را زمزمه می کنند و می ترسم از بسامد مرگ بار صدای این پسرها که پشت دیوار، زندگی را می درند و می خندند و من از فرط وحشتِ تلخی و گسی هوسی که در خنده شان غو غا می کند پایه های رنجور صندلی ها را با هم موازی می کنم. تنها امید لحظه های من تسبیح انداختن این ثانیه های کذایی ست و آیا این به سخره گرفتن بودهایی نیست که از پس نبودها می دوند. تعدد و تکثر این جا بیداد می کند؟! این جا تعدد مهتابی هایی که با آن درخشندگی دلخوش کنندشان که نور را ضجه می زنند، به زوال می روند ،تعدد صندلی ها، میزها، لیوان ها، قاشق ها و چنگال ها و من تنها وسیله ای هستم که این این صندلی ها از من دوپا بیشتر دارند و این یعنی کمبود، کمبود لحظه هایی که نیامده، باید به فراموشی سپردشان. این جا لباس سیاه من خودنمایی می کند و آیا می شود من خدایشان باشم؟ خدایی که حتی آهنگ تغییر وجودیش منفی ست و هر لحظه سقوط برایش حتمی تر از نمودار بخت برگشته است. حتی این جای دنیا هیچ کدام از قدر مطلق ها و توان زوج ها به دادش نمی رسند. این جا سیاه چالی ست که از سردی بی روح کاشی ها هم جذر می گیرند. می شود و بود و این کاشی ها و صندلی ها را باد زد که خسنگی شان را ندید می شود خدا بود و نخواست، می شود خدا بود و بندگی کرد، حتی می شود با این انجماد دوست شد و هر چیز را بابی نهایت قیاس کرد. به قیمت له شدن و خرد شدن همه این درخت هایی که در روح این صندلی ها تبلور کرده اند. تنها جریان سیال زنده ی این کارمای بی رمق و بدون پیچ و خم، صدای اصطکاک قاشق و چنگال هایی ست که گاهی کسی برای مبارزه به دست می گیرد و من نمی دانم که بخندم یا بگریم؟! زیر این میزها تنها پاهای من است که این کشف آلوده را حس می کند. چه دنیای غریبی که حتی تکثر هم ناچیز فرض می شود و یکدستی و یکرنگی، سربازان اجباری یک صفحه ی شطرنج اند که به آسانی یکدست وا می دهند، به همه چیز نفرت آلود یک هوس. سرنوشت من تلافی می کند شوری این نمک دان های بی نمک را که گویی آماده اند برای گستاخی به یک عظمت تو خالی. تو آیا باور می کنی فرمانروایی مرا؟! میان ترتیب این خطوط که گاهی شک می کنی به این که مرا می بینند و یا نوشته هایم را برای هم خبر چینی می کنند. باورت می شود که هنوز یاد نگرفته ام انتهای جمله هایم نقطه بگذارم...!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:26 توسط شادی شیرازی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سرود ملی ایران درزمان قاجار آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آبان 1386 تیر 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|